تبليغاتX
قبیله یعنی همه ی ما

قبیله یعنی همه ی ما

سلام آلبالو ببین دیگه سعی نکن وب داشته باشی چون از هم می پاشونمش ها ها ها
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:37 توسط | |

اتاق تارکیم

 

-  کجا رفتی ؟ چرا جواب نمی دی ؟ این صدای چیه داره میاد ؟ کجا رفتی ؟ بیا دیگه .چرا داره صدای تیشه میاد ؟ داری چیکار می کنی ؟ نزن داری چیکار می کنی چرا تیشه می زنی . تیشه رو بده به من .

- چرا همچین کاری می کردی ؟

+ داشتم ریشه رو می کندم .

- چرا ؟

+ می خوام بکنمش خسته شدم ازش .

- چیز زیادی دیگه نمونده . خودت و خسته نکن چند شب دیگه طوفان میاد خودش کنده می شه  .بعدم اگه ریشه رو بکنی بعد من چیکار کنم

+ خوب من تا اون شب چیکار کنم . نمی تونم تحمل کنم .

- اینهمه تحمل کردی چند شب دیگه روش .

+ می گم واقعا چند شب دیگه طوفان میاد ؟

- آره

+ ببینم ساعت چنده ؟

- چیزی نمونده به شب

+ خوبه یه شب دیگه داره می رسه . خوب حالا می گی چیکار کنیم ؟

- نمی دونم .

+ من دلم می خواد گریه کنم .

- چرا گریه ؟ یه خورده بخند .

+ بخندم ! به چی ؟

- نمی دونم

+ خوب تو بگو به چی بخندم من می خندم

- نمی دونم به چی ولی این دوستای کوچه ی بالایی می گفتن میشه خندید

+ نگفتن به چی بخندیم ؟

- نه نگفتن ، بیا اصلا به خودمون بخندیم .

+ به خودمون ؟ زده به سرت

- چرا ؟ خوب می گی به چی پس بخندیم ؟ یه خورده به عقب نگاه می کنیم می خندیم دیگه .

+ بدم نمی گی .خوب صبر کن یه خورده فکر کنم . آهان راستی یادت می یاد اون  روز که روشن روشن بود چه جوری یه دفعه یه کسی یه پرده ای انداخت رو پنجره اتاقم تاریک تاریک شد من هی می رفتم پرده رو بردارم نمی شد آخه پرده از اون طرف پنجره افتاده بود نبودی ببینی چه جوری ترسیده بودم مثل دیوونه ها دور اتاق می چرخیدم تا یه چیزی پیدا کنم اون پرده رو بردارم نمی شد . یادته ؟

- آره یادمه من خودم اونجا بودم دیدم

+ ولی من تو رو ندیدم خوب ولش کن ولی قیافم خیلی خنده دار شده بود یه آینه تو اتاقم بود هی می رفتم نگاه می کردم به قیافم گریه می کردم حالا می فهمم اصلا گریه نداشته باید بخندی

- آره بخند خوبه

+( خنده )

- ( ساکت )

+ چرا تو نمی خندی ؟

- به چی ؟

+ به همین چیزایی که گفتم

- تو بخند من خندمه هامو خندیدم . من همون روز به اینا خندیدم

+ ( خنده )

........ .......

- خوب چرا ساکت شدی دیگه نمی خندی ؟ یه چیزی بگو . چرا نمی خندی ؟

+ ......... .......

- خوبی پس چرا باز داری گریه می کنی ؟

+ ( گریه )

- چرا داری گریه می کنی ؟

+ هیچی دارم برای خودم گریه می کنم که چه طور به تنهایی و ترس تو اتاقم داشتم می خندیدم

- خوب چرا ؟

+ ( گریه )

- تو که 5 دقیقه خندیدی الان 10 دقیقست که داری گریه می کنی . این چه جور خندیدنیه که بعدش باید کلی گریه کنی ؟

+ آخه با خودم می گم حتما دیونه شدم دارم به اون ترس و تنهاییم می خندم .

- بیا بغلم خوب گریه کن .

............. .

- خوب ساعت چنده ؟

+ داره شب می شه

-  خوب دیگه من باید کم کم برم .

+ کجا ؟

- باید برم داره شب میاد

+ خوب شب میاد پیشم بمون دیگه من تنهام بازم دلم می گیره گریه می کنما

-  من باید برم ولی بهت قول می دم که قبل از طلوع آفتاب پشت پنجرت بیام بازم با هم باشیم . راستی دیگه با اون تیشه نزن به اون ریشه . چند شب دیگه  خودش کنده می شه

+ باشه

+ راستی می تونم ازت یه سئوال کنم ؟

- بپرس .

+ می خواستم بگم قبلا یکی شبا میومد پیشم می موند که مبادا من گریه کنم اون کجاست ؟

-  کیو می گی ؟

+  همونکه یکی دوبار با هم دعواتون شد

- آهان اونو می گی . نمی دونم فکر کنم یه روز که سه نفری داشتیم می رفتیم بیرون یهو فرار کرد و رفت نمی دونم کجا رفت از اون به بعد ندیدمش فکر کنم از یه چیزی ترسید

+ به من قول داده بود ، گفته بود هر شب میام پیشت ولی منم از اون روز دیگه ندیدمش

- ولش کن اصلا فراموشش کن

+ باشه

- خوب دیگه داره شب می شه من باید برم

+ چرا تو شبا از پیشم می ری

- واسه اینکه شب خودش پیشت هست دیگه منو می خوای چیکار

+  باشه ولی قول بده فردا بازم بیای من تنهام

-  باشه حتما

+ خداحافظ

- می بینمت

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 2:25 توسط | |

آخرین نفر

نمی خواستم این بار اینو بذارم ولی مجبور شدم . می خواستم بگم که اگه به چیزی باور نداریم بهش برچسب دروغ نزنیم . بعضی موقع اینکار بدتر از له کردن کسیه شاید مثل همین غریق شعر داره چنگ می زنه به کف آب چنگ می زنه به آخرین چیزی که فکر می کنه می تونه نجاتش بده . لطفا شعر رو بخونین و یه خورده فکر کنین . خوب دیگه شعر طولانیه ولی بخونیدش . حتما

 

ما همان جمع پراکنده ایم

موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد

از دل تيره امواج بلند آوا

كه غريقي را در خويش فرو مي برد

و غريوش را با مشت فرو مي كشت

نعره اي خسته و خونين ، بشريت را

به كمك مي طلبيد

 « آي آدمها ...

                      آي آدمها ... »

ما شنيديم و به ياري نشتابيديم

به خيالي كه قضا

به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند

« دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »

هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم

آستين ها را بالا نزديم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم

تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش

به كناري برسانيمش ! ...

موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت

با غريوي،

كه به خاموشي مي پيوست

با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا

چنگ مي زد، مي آويخت ...

ما نمي دانستيم

اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است 

اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است

اين منم،

            اين تو، 

                     آن همسايه،

                                      آن انسان! 

                                                     اين مائيم

                             ما،

                  همان جمع پراكنده،

                      همان تنها،

                    آن تنها هائيم

همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .

آن صدا، اما خاموش نشد .

 « آي آدم ها ... »

« آي آدم ها ... »

آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد 

آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است

تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد

خاطري آشفته ست

ديده اي گريان است

هر كجا دست نياز بشري هست دراز

آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست

آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم

آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،

« آي آدم ها » را

در همه جا مي شنويم .

در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،

ننگ مان باد اين جان

شرم مان باد اين نان

ما نشستيم و تماشا كرديم

در شب تار جهان

در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني

در دل اين همه آشوب و پريشاني

اين از پاي فرو مي افتد،

اين كه بردار نگونسار شده ست،

اين كه با مرگ درافتاده است،

اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند

اين منم،

           اين تو،

                    آن همسايه

                                    آن انسان !

                                                  اين مائيم .

                    ما،

         همان جمع پراكنده،

             همان تنها، 

           آن تنها هائيم

اين همه موج بلا در همه جا  مي بينيم،

« آي آدم ها » را مي شنويم،

نيك مي دانيم،

دستي از غيب نخواهد آمد

هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم

با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم

آستين ها را بالا بزنيم

دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش

مهرباني را، 

                دانائي را،

                             بر بلنداي جهان،

                                                   بنشانيمش ...

 

 « آي آدم ها ...

    موج مي آيد ... »

 

در ضمن دکلمه ی این شعر رو که با صدای فریدون مشیری هست قبلا واستون گذاشته بودم ولی فکر کنم کسی توجه نکرده بود واسه همین دوباره می ذارم

ما همان جمع پراکنده

گویی دنیا به آخر رسیده است ؛ همه رفته اند ، انسان ها همه از روی خاک به زیر خاک خزیده اند و هریک در کفن خویش ، در سنگر گور خفه و تنگ خویش ، در انتظار بر آمدن صور اسرافیل ، خاموشند تا برشورند و قدم در دنیای دیگر گذارند و از زیر لحد سر بر آورند و به آسمان عالمی دیگر چشم بگشایند و آن لحظه بسیار نزدیک است . این دنیا پایان گرفته و تعطیل شده است و داستان حیات و حرکت ، هر دو به آخر رسیده و همه ، بنی آدم و مرغ و مور و ملخ و درختان و نباتات و همه ی کائنات ، رفته اند و چشم به راه فریاد قیامتند و تنها و تنها من باقی مانده ام و غفلتی در کار بوده است که از صف همه ی موجودات و همه ی زندگان ، که با تازیانه مرگ به دیار دیگر رانده شده اند و طبیعت نیز از وحشت ، سر در گریبان خویش فرو برده و دم بر نمی آورد . تنها من بر جا مانده ام ، چه اشتباهی ! و شک نداشتم که بزودی غیبت مرا نیز احساس خواهند کرد و به سراغم خواهند آمد . مگر می شود ؟ مگر می شود که عالم پایان گیرد و انسان ها همه رفته باشند و قصه ی زندگی به سر آمده باشد و من ، تنها و تنها ، در این صحرای مبهوت – که رنگ عدم گرفته است و جز انتظاری هول انگیز در سیمای غبار گرفته و مرده اش خوانده نمی شود – مانده باشم ؟ وانگهی ، مانده ام که چه کنم ؟ یک تنها ، یک انسان تنها در عدم ، در صحرای عدم چه کنم ؟

چگونه می توانم حال خود را وصف کنم ؟ چگونه ؟ به دنبال کدام کلمه ، عبارت ، زبان بگردم ؟ مگر کسی یک انسان زنده را در صحرای عدم می تواند تصور کند ؟ مگر عقل می تواند بفهمد ؟ مگر احساس می تواند حس کند ؟ یک انسان زنده ، با همه ی حواس و ادراکات و احساسات ، مثل همه ی انسان ها ی دیگر ، مگر اینکه به خاطر ... باشد ولی نه فکر نمی کنم خدا هم مرا فراموش کرده باشد . اما در صحرای بی کرانه و راکد و ساکت عدم ، مگر می شود ؟

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 2:24 توسط | |

به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان ؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان ؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را

چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را

دل بکن

این شعر رو گذاشتم واستون که بگم ول کنین این دنیای بی ارزشو ، مثل نسیم باشید که به سادگی گذر می کنه و اگه فقط یه خورده حواستون نباشه می بینین که یه روز شدین مثل گون و به سختی به این دنیای پوچ و بی ارزش چسبیدین و بسته پا شدین و بعد اونوقته که واسه جدا کردنتون از این دنیا نسیم هم نمی تونه کمکتون کنه و باید با گذر روزهای سخت که شاید لگد مال بشین زیر پای آدمها و کم کم از بین برین یا اینکه یه آدمی که خودشم وسیلست بیاد و با تیشه های مکرر بزنه و از بین ببرتتون پس بهتره دل به نسیم بدین و با اون برید به سرایی بهتر کاری نکنید که طوفان به دادتون برسه که اونوقته که با سخت ترین راه ها از این دنیا کنده می شین و اینه قانونه زندگی چه بهتره که چیزی برای پا بسته کردمون و دل بستگی به این دنیا نداشته باشیم نمی گم بی رحم باشین و از کنار همه عبور کنین من می گم عاقل باشید و توقف کنید و به فکر فردا و گذرتون باشید

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 2:24 توسط | |
خودم :

 آخ که چقدر سخت است که انسان را به کنار چشمه ای ببرند و در یک قدمی بگذارند و تشنه برگردانند . و بدتر از آن این است که کسی که این کار را می کند ، خودمان باشیم .

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود ( البته شبِ ، شبم آسمونش سیاهه نمی دونم این شب بود که سیاه نشونش می داد یا اینکه آدما سیاهش کرده بودن بماند که روزم کبود دیده می شه ) غیر از خدا هیچ کس نبود از این بالا که نشسته بود همه چیز دیده می شد حالا این آدمه مرد بود یا زن فرقی نمی کنه به نظر من چیزه الکی میگیم مرد و زن چون این جسم مسخرست که آدم ها رو به زن و مرد شبیه می کنه این جسم چند وقته دیگه میره و تنها چیزی که می مونه روح و خاطرات و طرز فکر آدمیه که نمی خوام وارد مسائلش بشم .

  این بالا همه چیز دیده می شد همه ی آدما تو خونه هاشون بعضی ها هم هنوز تو بیرون می دویدن که شاید چیزه بیشتری گیرشون بیاد ولی همه چراغاشون روشنه شاید واسه اینکه می ترسن شاید فکر می کنن می تونن با روشن کردن چراغ از تاریکی فرار کنن ولی نمی دونن که خودشون تاریکین . خدا ماه رو گذاشته تا روشن باشه شاید خورشید تو شب نمی یاد تا بدونیم که تاریکی هم هست از روزمون خوب استفاده کنیم . نمی دونین از این بالا آدما چقدر کوچیک دیده میشن اندازه ی یه مورچه ولی مورچه هایی که شب هم کار می کنن اینا کی می خوان زندگی کنن نمی دونم شاید این حرص هم زندگی باشه نمی دونم اصلا این همه کار می کنن که زندگی بهتری داشته باشن ولی هیچ کدومشون وقت نمی کنن زندگی کنن صبح بلند می شن بدون نگاه به خورشید می رن بیرون ، شب میان خونه می خوابن کی زندگی می کنن نمی دونم .

 از این بالا که پایینه بالاترشه چیزا به این کوچیکیه ولی واقعا یه خرده فکر کنیم خدا  چقدر مهربون و بزرگه که از اون بالا می بینه مارو و بهمون میرسه . آدمایی که خودشون و این پایین خدا می دونن هر کی یه خرده کوچیکتر از خودشون باشه( البته کوچیکیه از نظر اونارو می گم ) بهشون زور می گن و دستور می دن شاید یادشون رفته که خودشون یه آدم ناتوان و خیلی خیلی کوچیکتر از اون چیزی هستن که فکرشو می کنن . خونه ها چراغاشون روشنه ، روز به روز هیکل خونه ها بزرگتر می شه تا شاید بتونن بلندتر از اون یکی باشن شایدم تو این فکرن که بالاتر بشینن و لذت ببرن که پایین و ببینن .

تسخیر آدمی

 این آدما همون آدمایی هستن که با فکرایی که تو سرشون هست دیگه اعتماد به نزدیک ترین کساشون ندارن همونایی که مثل گرگ ها روبروی هم با چشم باز می خوابن که مبادا گرگ روبرویی وقت خواب بیاد و این و بکش و پارش کنه . من نمی دونم چطور شد . آدمیت مرده ! نمی دونم شاید قایم شده هر چی هست که کم پیدا شده اگه دیدینش سلام برسونین بگین اینجا دارن فقط حرفت و می زنن ولی تو که نیستی ببینی که چطور قالبتو نگه داشتن و دارن نگات می کنن تا شاید یه روزی یه جایی پیدات کنن . از این بالا بهتر می شه داد زد بهتر می شه صدا رو رسوند به همه البته اگه گوش بشنوه اگه بخواد بشنوه . امیدوارم آدمهایی باشند تا بخوان آدمیت رو صدا بزنن تا شاید بشنوه ، بیاد و ببینه .

                                                                                              شما هم داد بزنید

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 2:23 توسط | |
 

اینم یه شعر قدیمی از خودم ، شعر که نه متن ، اصلا هر چی دوست دارین اسمش و بذارین .

 

نگاهت را نگاهم می خواند

 

از نگاهت می خوانم

 از نگاهت می خوانم که وداعمان نزدیک است

به من می گویی بر می گردم  

ولی افسوس که نگاهت را می خوانم

 

لبانت باز هم به دروغ باز می شود

قصد سفر داری

سفری طولانی

انتظاری بی پایان مرا می خواند

 

صدای فریاد قطار هم به گوش می رسد

کاش می شد من هم فریاد می زدم

شاید اینگونه شوم مانع تو

ولی چه کنم که بغض گلو مرا می خواند

 

کیست از راه دور تو را می خواند ؟

با چنان لحنی می خواند تو را که حتی

اشک چشمم را هم نمی بینی

چه با شوق قدم بر می داری

نگاهم در تعقیب قدمهای عجولت

انگار راه هم تو را می خواند

 

یادت هست آواز بلبلان در گلستان ؟

آن روز می گفتی چه زیبا می شنوند گوشهایمان

ولی من همان روز گفتم بلبلانند که می خوانند

آن روز بود که غرور تو را می خواند  

 

از پشت شیشه چه سرد است نگاهت

چه آسان از دست دادم نگاه مهربانت

نمی دانم چه در سر می گذرانی

دریغا که زمان هم قطار را می خواند

 

قطار می رود

تو می روی

تمام خاطرات می رود

 

چه ساده گرفت تو را از من قطاربی رحم

به گمانم می داند چه با خود می برد

که چنین با شتاب می رود

کاش بودی و می دیدی که عمرم چون قطار پر شتاب می رود

 

نا امید از دیدن چشمانت

با تردید قدم می نهم بر زمین

انگار غم تو است که مرا در کوچه ها ی تنهایی می خواند

 

جای خالی

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 2:23 توسط | |

یکی اومد بهم گفت شعری که گذاشتی بهت نمی یاد نمی دونم شعر به من نمیاد یا اینکه من به شعر نمی یام ، نمی دونم . بگذریم اومدم حرف جدید بزنم ، حرف جدید که نه ، حرفم و کامل بزنم شاید کسی منتظر صدام و حرفام نباشه ولی من می زنم . دادم و می زنم شاید گوشاشون و بگیرن ولی خوب برای دل خودمم که شده داد می زنم .

 

************

گذشتی عمر ولیکن بد گذشتی

به هر سالی به من چون صد گذشتی


به عمر و زندگی سیرم نمودی 

 ز بس درد و بلا از حد گذشتی


همه عالم یکی مویت نیرزد 

 تمام مشک چین بوید نیرزد


سهیل آفتاب و ماه تابان 

 به یک نظاره ی رویت نیرزد


  ************

 

وقتی روزگار تو رو  به این دنیایی که زندگیش با گریه شروع می شه میاره ، کم کم بزرگ می شی . می فهمی که زندگی چیه ، می فهمی اون گریه اول واسه ی چیه ، می فهمی که گریت واسه اینه که دیگه صدای زیبای آب رو نمیشنوی دیگه انتظار اون آب رو نداری . از این به بعد این آدمای دیگن که ازت انتظار دارن . می خوای مثل همه یه سقف بسازی واسه ی خودت . زیادم تزئینش نمی کنی چون کسی هم نیومد زیر سقفت نیومد ، مهم نیست مهم اینه که خودت باشی و بدونی که زیر سقف امنه ، زندگی کنی اون جوری که دوست داری .

روزا از خواب پا می شی می ری بیرون تا به جز سقف خودت سقف بقیه رو هم ببینی رنگ و ببینی ، آدما رو ببینی ، طبیعت و ببینی ، ولی وقتی بر می گردی زیر سقفت تازه می بینی و می فهمی که بیخود رفتی بیرون چون پشت بومت پر سنگ ریزست ، پر نگاهه ، پر صداست ، همشونم دارن دادت می زنن نه برای دیدنت ، برای ندیدنت ، برای نبودنت ، حتی دیوارها هم رد پایی از نوشته هاست ، نوشته هایی که تو رو از خودشون دور می کنن ، فکرتو از زندگی دور می کنند ، ولی خوب می دونی اینا جزئی از زندگیه همست  واسه همینم تحمل می کنی . چون هنوز چراغ زیر سقف سالمه ، هنوز نور می ده ، هنوز اونورش پیداست و می بینی هر چند اونور صدای غریبه باشه ، ولی می شنوی ، به قول یه دوست «مهم اینه که می شنوی » اینو از یه دوست شنیدم ولی خوب دوست که نه ، همونی که اومد زیر سقفم دیدی زد . دید خرابه ای بیش نیست و چیزی واسش پیدا نمی شه ، می دونین که آدما جایی می رن که چیزی واسشون داشته باشه اینو از همون یاد گرفتم . البته زیر سقف من خرابه نبود همیشه سعی کردم که مرتب باشه همیشه سعی کردم از بیرون زیبا دیده بشه نه برای دیگرون برای خودم . برای اینکه بدونن من هستم و می مونم ، بدونن من تحمل می کنم .

هر چقدر سنگ پرت کنن بازم دیوارهام هنوز سپرمن هرچند که سقفم طاقت سنگینی این همه فشار رو نداشت و ریخت ، سقفم ریخت و آوار شد اینو هم بگم که با لامپش ریخت رو سرم ، ولی با جسمی خسته و کمری خمیده و دلی شکسته همه ی باقی مونده ی سقف و جمع کردم و گوشه ای از خونم (خونه نه ، حالا دیگه واقعا اسم خرابه بهتر بهش میاد) جمع کردم و گذاشتم گوشه ای از خرابم ، یه شمع که از همون دوست قدیمیم به جا مونده بود و داشتم . یادمه روش نوشته بود «اجباره بودن» ولی خوب مهم نبود روش چی نوشته بود مهم این بود که شبام و روشن کنه گرچه روشنیش به روزام نمی رسید ، روزام کوتاه بود، واسه همین بود که شبام طولانی بود ( شبهای طولانی همه ، برای روزهای کوتاهشونه ) بگذریم بدون سقف مونده بودم .

آواره مصیبت

خوب حتما می گین تعمیرش می کردی ولی هر تعمیری به وسایلی نیاز داره من غیر از یه شمع چیزه دیگه ای نداشتم نیازم نداشتم چون دیگه فهمیده بودم زندگی ارزششو نداره . واسه چی جنگ ؟ واسه کی جنگ ؟ واسه یه مرده ؟ واسه یه جسم داغون ؟ هر چند سعی کردم با مخروبه ها ، سقف جدید درست کنم . درستم می کردم ولی با اولین سنگ خراب می شد .

البته همه ی سنگ ها از طرف آدما نبود خوب اتفاق تو زندگی زیاد هست . اتفاقات بد من بیشتر از اتفاقای خوبم بود . دنبال چیزه جدید می گشتم . دنبال یه کسی که واسم وسیله بیاره . البته نگین نگشتی که بهم بر می خوره چون به هر جایی که بگین سر زدم . خیلی زور زدم ولی پیدا نشد . کسی هم که داشت ازم رو برگردوند . یه جور بی اعتمادی بهم دست داده بود . البته تقصیر آدما نبود تقصیر خودم بود . تقصیر خودم و وضعیت زندگیم .

من به اندازه ی کافی از زندگیم خسته شدم . نمی خوام شما از شنیدنش خسته بشین .

 

                                                                                                                                بقیش باشه واسه بعد 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 2:22 توسط | |
سلام

می خواستم این متن ادامه ی متن قبلی باشه ولی خوب ، فکر کنم نویسنده ی خوبی نیستم چون هیچ کدوم از حرفامو نتونستم به کسی بفهمونم تا همینجاش بمونه بهتره ، شاید یه روزی یه جایی به یه کسی بگم تا اون تو اون روز تو اون وقت حرفامو بفهمه . شاید باید زمان بگذره . البته به نظر خودم تا حالاشم زیادی گذشته ولی خوب ... .

گوش؟!!

می دونین ، بعضی از آدما قبل از اینکه زیر خاک برن از درون فاسد می شن ، البته همه ی آدما یه روز فاسد می شن این قانونه ولی خوب بعضی ها تو همین دنیا از درون فاسد می شن و خودشونو به نابودی می کشن . اول از سیاهی مغزشون شروع می شه و کم کم به اعضای بدنشون می زنه و وقتی دیگه به قلبشون رسید دیگه برگشت واسشون سخت می شه و واسه اینکه کسی متوجه نشه رنگ و رویی به خودشون می زنن و خودشون و زنده نشون می دن ، اینجور آدما رو می شه همه جا پیدا کرد ولی تشخیص دادنش سخته و نمی شه گفت که این یه انسان نقاب زنه . ولی خوب وقتی بشینی باهاشون حرف بزنی و تو دلشون جستجو کنی ، می فهمی که فقط روکشی از زیبایی ظاهری رو دارن و دلشون سیاهه سیاهه .

سیاهی .

 من خیلی فکر کردم که نکنه خودم یکی از این آدما باشم خیلی تو خودم گشتم تا ببینم کیم ، ولی فکر کنم من برعکس این آدما باشم فقط روکشی از سیاهی رو دلم نشسته که اونم تقصیره من نیست تقصیره شرایطه ، شرایطی که هیچ وقت نخواستم بهش قانع باشم و همیشه باهاش مبارزه کردم که غیر از اینی که هستم باشم ، همیشه دوست داشتم اون چیزی که تو درون هستم دیده بشم ، سعی کردم این سیاهی رو بردارم ولی فقط تونستم به خودم بفهمونم که منم دل دارم ، دلی که زیبایی خودشو داره نه به اندازه ی دل بقیه ولی خوب اینم دله ، منم دل دارم .

؟؟؟؟؟؟؟

آدمایی اومدن دلمو گرفتن تا تو ویترین دلشون بذارن واسه نمایش تا بهم کمک کنن تا دلمو نشون بدم ، نشون بدم که دلم قشنگه مثل بقیه دلها ، ولی همشون ترسیدن ، ترسیدن چون که سیاه بود دلم ، دلم که نه روکش روش سیاه بود .

هیچ کدومشون یه لحظه فکر نکرد این سیاهی دلم سطحی باشه ، هیچ کدومشون دستی نکشید رو دلم تا شاید این سیاهی از بین بره ، سیاهی که فقط یه گردوغباری بود از سیاهی روزگار ، روزگاری که تا امروز سیاهی رو بهم نشون داده و انقدر بهم فشار آورده که این سیاهی رو رو دلم کشیده .

 هیچ کدوم ، هیچ کس ، هیچ آدمی دست نکشید . همه نگاهی کردن به دلمو فقط گول ظاهر سیاهشو خوردن . سیاهی که فقط و فقط ظاهری بود . ترسیدن ، ترسیدن از اینکه نکنه خودشون تو این سیاهی گم شن ، نکنه این سیاهی تا دلم راه داشته باشه و اونارو سیاه کنه .

 از هیچ کدومشون گله ای ندارم ، از هیچ کس ، چون به نظرم تنها مقصره شرایط بده زندگی آدمی خود آدمه ، حق گله از هیچ کسو ندارم .

شاید آدما تو شرایط خوب آدم خودشون و سهیم بدونن ولی خوب دست خودشون نیست از درد و غم بیزارن ، واسه همینه که تا آدمی به غم می رسه ، حتی اگه همون آدمه دیروزی باشه ، (( همون آدمی که خنده ی دیروزشو با اونا سهیم می دونست و اونارو دعوت به خنده می کرد )) واسشون فرقی نداره که کی باشه فقط غم و می بینن و واسه همین فرار می کنن . گفتم که دست خودشون نیست .

چند روز پیش یکی بهم گفت چرا این همه غم ، کاری نداره که مسافرتو از قطار پیاده کن دستشو بگیر ببر به طبیعت ، باهم بشینین تو طبیعت و چادر بزننین ، نگاه کنین به زیبایی طبیعت . نمی دونم چرا بهش نگفتم شاید یادم رفته بهش بگم ولی خوب اینجا می نویسم شاید بخونه : مسافری در کار نیست . این زندگیمه که سواره قطاره ومن پیادم ، زندگی ای که منو جاگذاشت با این پاهای شکسته ، زندگی ای که می دونست نمی تونم دنبالش بدوئم ولی بازم من و جا گذاشت بدون هیچ وسیله ای ، بدون هیچ دلیلی ، بدون هیچ نوری ، البته لحظه ی آخر نور چراغ مصنوعی قطار رو دیدم که سوت زنان در تونل سیاه گم شد . فقط دودش واسم موند ، دودی که رو دلم نشست و دلم و سیاه کرد . ولی بازم می گم این فقط یه دوده . به خدا منم دل دارم .                 به خدا منم دل دارم .

 فقط کافیه یه خرده فقط یه خرده ،........................  

ولش کنین نمی تونم بگم .

خداحافظ .

                                                                             فعلا یا همیشه ......

 

گذشتی عمر ولیکن بد گذشتی  ، به هر سالی به من چون صد گذش
به عمر و زندگی سیرم نمودی  ، ز بس درد و بلا از حد گذشتی

همه عالم یکی مویت نیرزد  ، تمام مشک چین بوید نیرزد
سهیل آفتاب و ماه تابان  ، به یک نظاره ی رویت نیرزد

فلک دورم فکند از وصل جانان ، به دوش من نهاد این بار هجران
من دل خسته و این بار سنگین ، چه سان بار فراق آرم به پایان


مکن باور ز وصلت سیرم ای دوست ، و یا از تو کمی دلگیرم ای دوست
ولیکن گردش و رفتار افلاک ، نگردد جفت با تدبیرم ای دوست
نگردد جفت با تدبیرم ای دوست

بهار آمد به صحرا و در و دشت ، جوانی هم بهاری بود و بگذشت
سر قبر جوانان لاله خیزد ، دمی که مهوشان آیند به گل گشت
دمی که مهوشان آیند به گل گشت

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 2:22 توسط | |

گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را

 یا نه

 ویرانه کنی ساخته ی دنیا را

 گفتم ای عشق چه بر روزه تو آمد امروز

که به تشویش سپردی شب عاشقها را

حیف از امروز که بی عشق شب آمد

ای عشق کاش خورشید تو آغاز کند فردا را


مثل ستاره در سایه سار صبح پا به پای رفتن و نرفتن

مثل ابر که میل بارش دارد

مثل گل که تشنه ی عطر افشانیست

ما هم رها شدیم که این ، خودِ اتفاق است

آن لحظه ی سر زدن از خویش


یک بار خواب دیدن تو به تمامِ عمر می ارزد

پس نگو ، نگو که رویای دور از دست رس خوش نیست ، قبول ندارم

گرچه به ظاهر جسم خسته است ولی دل دریاییست

تاب و توانش بیش از اینهاست

                                         دوستت دارم

و تاوان آن هر چه باشد ، باشد

دوست خواهم داشت بیشتر از دیروز

باکی ندارم از هیچکس و هر کس که تو را دارم ، عزیزم


تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم

                                                   با خزانت نیز خواهم ساخت

                                                            خاک بی خزانم

گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم

زیره سقف آشنایی هایت می خواهم بمانم

بی گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری دوست دارم در قفس باشم ، که زیباتر بخوانم

در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم

گر تو مجذوب کجا آباده دنیایی من اما ، جذبه ای دارم که دنیا را به اینجا می کشانم

نیستی شاعر ، نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی وگرنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم

عقل یا احساس حق با چیست ؟

پیش از رفتن ای خوب ، کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم


بگذارید اگر هم نه بهاری باشم ، شاعر سوخته گلهای سحاری باشم . می توانم که خودم را بسارایم هر چند نتوانم که همانند قناری باشم .

معنیه پیر شدن ماندن مردابی نیست ، پیرم اما بگذارید که جاری باشم .

کاری از پیش نبردم همه ی عمر ولی ، شاید این لحظه ی نایافته کاری باشد .

همچنان طاقت فرسوده شدن با من نیست ، نپسندید که در لحظه شماری باشم .

مرگ هم عرصه ی بایسته ای از زندگی است ، کاش شایسته ی این خاک سپاری باشم .


نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست ، حافظ گفت

اگر چه بر صدایش زخم ها زد تیغه تاتاری


ساده بگویم ، نگاه زاده ی علاقست

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند دگر تو از آن خود نیستی

زمان می گذرد و زمانه نیز هم

کودک می شویم

جوان هستی و جوانی نمی کنی ، می گذری

پیر می شوی . می مانی ، باز هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی که با تو هست و نیست

باز در پی آن علاقه پنهان ، آن نگاه همیشه تازه هستی

باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی

غافل از آن که او دیگر تکه ای از تو شده

سایه ای خوش بر دل تو


خوب با این شعرهایی که گذاشتم می خواستم بگم واسه چی اومدم و واسه چی دارم می رم . از همه ی دوستانی که تا امروز مطالبمو خوندن ممنونم . اگه از دست نوشته هام کسی ناراحت شد معذرت می خوام .

از همه ممنونم . نمی تونم اسم بیارم چون خیلی زیاد بودن آدمایی که تحمل کردن نوشته هام و همیشه خوندنشون . شاید روزی برگشتم نمی دونم . شاید . اما الان می رم که شاید بتونم بمونم خارج از محدوده .

ممنون

          و

             خداحافظ

                          برای همتون آرزوی خوشبختی و موفقیت دارم


خداحافظ

دلم جرأتش قطره ای بیش نیست ، تو ای عشق او را به دریا ببر

همه ی درده من این است که می پندارم .

                                         دیگر ای دوست من ، دوست نداری باشم .

من که هر آنچه داشتم ، اول ره گذاشتم

                                     حال برای چون توئی اگر که لایقم ، بگو

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 2:21 توسط | |
 

سلام به همه ی داریوشی های عزیز و گرامی.

بیاین همه با هم دست به هم بدیم و یه دنیای آزاد و خالی از افسردگی و دل شکستگی بسازیم.

بیاین از نو ، یک باره دیگه به این ابر مرد با هم ، همه با هم نگاه کنیم و ببینیم و بیندیشیم.

ما هر کدوم به هر دین و عقیده که باشیم نباید حقیقت رو زیر پا بگذاریم، 

 از روز آغاز قرار بر این بود که دنیارو آباد کنیم . بیاین همه با هم ببینیم که چی شد  به

 آرزو هامون نرسیدیم .بیاین با هم برگردیم به گذشته به بوی خوب گندم

بیاین با قلبامون رستم بسازیم

 قبیله یعنی همه ی ما

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 1:51 توسط | |